X
تبلیغات
عشق من مردی از خانقاه
تصمیم گرفتم از دغدغه های عاشقانه زندگیم بگم ...از عشق پاکم، از مردی که دوستش دارم و به پاکیش ایمان
 

 آرش من:

۳۴ سال سن داره و بسیار هنرمند و یکی از بزرکترین اساتید معماری ایرانه...

به ۵ زبان کردی، ترکی، و انگلیسی و عربی و فارسی تسلط کامل داره...

اهل فلسفه و علم و عرفانه...

اهل خانقاه و کسب کماله...

آرش من بینظیر ترین و پاکترین انسانیه که در تمام زتدگیم دیدم...

 

 pwoi73w3bjk4r1ce7r60.jpg

 

 

 

 با تو خوش می نوازم آهنگ دل تنگی هایم  را....

تو در منی هر چند از من قدر هزاران جاده دور باشی

در منی که می توانم بنوازمت

ببویمت

ببوسمت

قدر تمام لخظات زندگیم منتظر آمدنت می مانم...

 

                                  " نوشین"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/15ساعت 22:43  توسط نوشین  | 


خدایا  اگر تو *دست* مــــرا بگیریـ هیـــــچ کس مـــــــــــــــــــرا *دست کم* نمیگیــــــــــــرد

+ نوشته شده در  جمعه 1392/09/01ساعت 0:30  توسط نوشین  | 

همیشه هر کاری و هر شروعی یه پایان داره

و قصه ی من و تو هم پایان یافت

هر چند گاهی پایان بعضی قصه ها خیلی غم انگیزه جوری که جرات بیان اون را نداری!

ساده بگم خودت از گفتن حماقت هات اندوهگین میشی!

اما ... اما بازم هر قصه ای پایانی داره

گاهی تلخ گاهی شیرین

چه ما بخواهیم چه نه

این بار قصه ی من تو پایان یافت

خیلی تلخ

ومن حتی جرات این که اینجا بگم تو چه آدم دروغگو و بی عاطفه ای بودی

و سالهای سال

از بهترین روزگار من را در اشک . غم و حسرت بردی

بی هیچ نتیجه ای را ندارم

خدانگهدار آرشم ...

که روزگاری دوستت داشتم و دارم

خدانگدار حماقت من

اندوه من

اشک های بی پایان من

خدا نگهدار ثروت من

عمر من

روزگار من

عشق من!

این لاگ را روزی تقدیم فرزندانم میکنم تا بدانند عشق پایان خوشی ندارد!

و هر رهگذاری که بر قلب ما سرک میکشد لایق میزبانی ما نیست!



+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/06/12ساعت 18:17  توسط نوشین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/06/11ساعت 15:15  توسط نوشین  | 

مکالمه عاشقانه دختر و پسر روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …چرا مرا دوست داری …؟چرا عاشقم هستی …؟پسر گفت …:نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …دختر گفت …:وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟پسر گفت… :واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …دختر گفت …:اثبات.!.!.؟نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…اما تو نمی توانی این کار را بکنی …پسر گفت …:خوب …من تو رو دوست دارم …چون …زیبا هستی…چون…صدای تو گیراست …چون…جذاب و دوست داشتنی هستی…چون …باملاحظه و بافکر هستی …چون …به من توجه و محبت می کنی …تو را به خاطر لبخندت …دوست دارم …به خاطر تمامی حرکاتت…دوست دارم …دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …چند روز بعد …دختر تصادف کرد و به کما رفت…پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…نامه بدین شرح بود …:عزیز دلم …تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …اکنون دیگر حرف نمی زنی …پس نمی توانم دوستت داشته باشم …دوستت دارم …چون به من توجه و محبت می کنی …چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…نمی توانم دوستت داشته باشم…تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …آیا اکنون می توانی بخندی …؟می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟پس دوستت ندارم …اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…در زمان هایی مثل الان…هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟نه هرگز…و من هنوز دوستت دارم …

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/06/11ساعت 12:23  توسط نوشین  | 

ﺑﻌﻀﮯ ﻫﺎ ﺭُﻭ ﺑﺎﯾَﺪ ﺍَﺯ ﺗﻮ ﺭُﻭﯾــﺎﺕْ ﺑــِڪِﺸﮯ ﺑﯿﺮﻭﻥْ ﻭ


ﻣُﺤڪَﻢْ ﺑَﻐَـﻠِﺶْ ڪُﻨﮯ،

ﺑَﻌﺪ ﺁﺭﻭﻡ ﺩَﺭِ ﮔﻮﺷِﺶ ﺑــِﮕﮯ :


ﺁﺧِــﮧ ﺗُﻮ ﭼــِﺮﺍ ﻭﺍﻗِﻌﮯ ﻧﯿﺴﺘﮯ ﻻﻣَّـﺼَـﺒـْـ ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/06/10ساعت 22:47  توسط نوشین  | 


اشک پاکترین پدیده دنیاست،

ولی

تا زیباترین چیزهارا از انسان نگیرد

خودش را تقدیم نمیکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/06/10ساعت 20:21  توسط نوشین  | 

هـنـوز هـم هـمـه مـرا بـه جـان تـو قـسـم مـيـدهـنـد !

مـي بـيـنـي ؟!

تـنـهـا مـن نـيـسـتـم کـه رفـتـنـت را بـاور نـمـيـکـنـم !

+ نوشته شده در  جمعه 1392/06/08ساعت 18:52  توسط نوشین  | 


چقدر درد دارد

وقتی که از عشقت

یک شماره خاموش مونده باشه برات‏ . . .

+ نوشته شده در  جمعه 1392/06/08ساعت 14:12  توسط نوشین  | 

سخت است ببازی

 

تمام احساس پاکت را

 

وهنوز نفهمیده باشی

 

 اصلا دوستت داشت؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/06/06ساعت 19:10  توسط نوشین  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/06/05ساعت 13:1  توسط نوشین  | 

نمی خواهم خاطره ی فردایم شوی!

امروز من باش

حتی لحظه ای……!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/06/04ساعت 22:16  توسط نوشین  | 


هراسم توراکه صدامی زنم

ماه دردهانم هزار تکه می شود

کاش من همه بودم

با همه دهان هاتو راصدا می زدم

کفش هاے ماه رابه پا کرده ام

دوباره عازم توام

تا بوے زلف یاردر آبادے من است

هرلب که خنده اےکند ازشادے من است

زندگے باتوست

زندگے همین حالاست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/06/04ساعت 20:21  توسط نوشین  | 

1346864201155794_large.jpg

میترسم پشت اون نقاب زیبا تو نباشی .!

میترسم که دلم با این حقیقت روبه رو شه برام نقش یه عاشق پیشه رو بازی کرده باشی...

باز میترسم که یهو برای من دست تو رو شه.!

مثل دیونه ها چشمام و بستم که حقیقت و نبینم

یه رازی پشت حرفاته که هنوزم من ازش چیزی نفهمیدم

ولی ای کاش اتفاقهای زمونه جوری می افتاد که یه روز میشد حتی تو خوابم شده آیندم و من از نزدیک میدیدم...

کاش میدونستم چرا ترکم کردی تو که همیشه میگفتی :

نوشین من در تو عشق را پیدا کردم!

+ نوشته شده در  شنبه 1392/06/02ساعت 12:1  توسط نوشین  | 


باران بی وقفه...


این روزها هوای عاشقی به سرم می اندازد ...



لبـــــریــــزم از مهـــــر .......

 اما استــــــــوار ......

+ نوشته شده در  شنبه 1392/06/02ساعت 1:4  توسط نوشین  | 

لحظه های اندوه


معشوق من

          چنان لطیف است که خود را

                                   به « بودن » نیالوده است

که اگر

       جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود . . .

+ نوشته شده در  شنبه 1392/06/02ساعت 0:36  توسط نوشین  | 

 

خداوندا...

توخود برایم تاس بریز!

من قوانین بازی را رعایت خواهم کرد . . .

+ نوشته شده در  جمعه 1392/06/01ساعت 1:4  توسط نوشین  | 

یادمه ...

روزگاری نه خیلی دور گاهی برام زمزمه میکرد

شب که از راه میرسه
غربتم باهاش میاد
توی کوچه های شهر
باز صدای پاش میاد
من غمای کهنه مو بر میدارم
که توی میخونه ها جا بذارم
می بینم یکی میاد از میخونه
زیر لب مستونه آواز میخونه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

گرمی مستی میاد توی رگهای تنم
می بینم دلم میخواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه
ولی از بخت بدم اونم غمه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست
راه میافتم که برم
مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه تنهایی میخواد
بر میگردم تا ببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم میاد
می بینم غم داره دنبالم میاد
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

شب که از راه میرسه
غربتم باهاش میاد
توی کوچه های شهر
باز صدای پاش میاد
من غمای کهنه مو بر میدارم
که توی میخونه ها جا بذارم
می بینم یکی میاد از میخونه
زیر لب مستونه آواز میخونه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

گرمی مستی میاد توی رگهای تنم
می بینم دلم میخواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه
ولی از بخت بدم اونم غمه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست
راه میافتم که برم
مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه تنهایی میخواد
بر میگردم تا ببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم میاد
می بینم غم داره دنبالم میاد
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/05/31ساعت 22:21  توسط نوشین  | 

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود

ازهرچه زندگی است دلت سیرمیشود

گویی یه خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زودفرصتمان دیرمیشود

کاری ندارم آنکه کجایی؟چه میکنی؟

بی عشق سرمکن که دلت پیرمیشود

+ نوشته شده در  شنبه 1392/05/26ساعت 22:43  توسط نوشین  | 

رفتن و نبودن همیشه بخشی از روزگار آدمهاست!

روزگارم بی تو چه دلتنگ است است آرشم...

مدتی نبودم و به معنای این نیست که لحضاتم بدون یاد تو گذشته

من دسترسی به اینترنت نداشتم فقط همین

حال برگشته ام با یک دنیا حرف نگفته که این مدت بر دلم تلنبار شده...


+ نوشته شده در  شنبه 1392/05/26ساعت 21:9  توسط نوشین  | 

مهم نیست باشی یا نباشی

مهم نیست دوستم داشته باشی یا نه

مهم نیست تو را با دیگری ببینم یا نه

مهم این است که زمانی که تنها میشوی و دلت میگیرد

چگونه و با چه رویی سر به آسمان میکنی و

میگویی خدایا من که گناه نکردم پس چه شد

+ نوشته شده در  جمعه 1392/04/28ساعت 22:29  توسط نوشین  | 


+ نوشته شده در  جمعه 1392/04/28ساعت 22:7  توسط نوشین  | 

از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است...


اگر گم شدی از این راه بیا..

بلند شو..

از دلت شروع کن..

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/04/11ساعت 12:6  توسط نوشین  | 

نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ

قصّـه هــای خوب رفت از یادهـــا

بی خبر مـــاند یم از بـــنیادهــــا

صحبت از عدل و عدالت نابجاست

ســــود در بازار ابن الو قــتهاست

گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا

خسته ام خسته از این تکرارهـــا

ای کــــه می آیدصدای گــریه ات

نیمه شـــبها از پس د یوار هـــــا

گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت

در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا

من بــه در گفتم ولیکن بشنو ند

نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/04/11ساعت 11:40  توسط نوشین  | 

عکس های زیبا و عاشقانه لحظ های تنهایی | p30.baranpatogh.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/04/11ساعت 11:30  توسط نوشین  | 


مانده ام  در دیار بی کسی         به این امید که توبه دادم میرسی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/04/11ساعت 11:17  توسط نوشین  | 

باران که می بارد تو می آیی            باران گل، باران نیلوفر                    

 باران مهر و ماه و آئینه               باران شعر و شبنم و شبدر      


باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز             با ابر و آب و آسمان جاری


غم می گریزد، غصه می سوزد        شب می گدازد، سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد              تا شعر باران تو می گیرد


از لحظه های تشنه ی بیدار             تا روزهای بی تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی         دل می کشد ما را تو می دانی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/04/11ساعت 11:5  توسط نوشین  | 


دل سپردم به آسمان

 بند  دل آسمان پاره شد...


+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/04/11ساعت 2:18  توسط نوشین  | 

ماه هاست که چشم انتظار بازگشتت هستم!

آرشم...

یواش یواش داره دوسال میشه

من هر روز بیشتر از قبل دوستت دارم

هر روز بیشتر منتظرم

هر روز بیشتر عاشقترم

میدانم و ایمان دارم که روزی یا شبی از روزگارم باز میگردی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/04/11ساعت 2:3  توسط نوشین  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/04/11ساعت 1:46  توسط نوشین  |